[[{"content_id":283861,"content_number":0,"portal_id":16,"lang_id":"fa","content_title":"داستان شب عاشورا  \" آرامش در آستانه طوفان\"","content_rtitr":"","content_short_title":"","content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"شب بود و سکوت سنگین صحرای کربلا را فرا گرفته بود. نه سکوتی از سر آرامش، که سکوتی آمیخته با غمی عمیق و انتظاری ناگزیر. ستارگان در آسمان تیره، بی&zwnj;شمار و درخشان، گویی شاهدان خاموش فصلی از تاریخ بودند که تا ابد در حافظه زمان حک می&zwnj;شد. بادی سرد، آرام بر خیمه&zwnj;های کوچک آل رسول می&zwnj;وزید و نوای حزین آن، گویی لالایی غم&zwnj;انگیزی برای فردا بود. در دل آن خیمه&zwnj;ها، اما، حال و هوایی دیگر حاکم بود. امام حسین (ع)، آرام و باوقار، یاران خود را گرد آورده بود. چهره&zwnj;هایشان، با وجود خستگی راه و اندوهی که بر دل داشتند، با نوری از ایمان و بصیرت روشن شده بود. امام نگاهی مهربانانه به تک&zwnj;تک یارانش انداخت؛ به پیرمردان سپیدمو که جوانی&zwnj;شان را در راه حق گذرانده بودند و به جوانانی که شور و عشقشان به شهادت، از هر شعله&zwnj;ای فروزان&zwnj;تر بود. صدای آرام و دلنشین امام در فضا پیچید: &quot;اینان (لشکر یزید) تنها با من کار دارند. من بیعت خود را از شما برداشتم. تاریکی شب فرصتی است تا هر که می&zwnj;خواهد، برود. من شما را حلال کردم.&quot; و سپس، چراغ خیمه را خاموش کرد. لحظه&zwnj;ای سکوت حکمفرما شد. سکوتی که می&zwnj;توانست پر از تردید، ترس یا حتی وسوسه باشد. اما نه! این سکوت، سکوتِ وفاداری بود. سکوتِ انتخابی آگاهانه. ناگهان، صدای قاطعی برخاست. صدای حضرت ابوالفضل (ع)، برادر ماه بنی&zwnj;هاشم؛ &quot;یا اباعبدالله! آیا تو را تنها بگذاریم و برویم؟ پس از تو زندگی برای ما چه معنایی دارد؟ به خدا قسم، اگر هزار بار کشته شویم و دوباره زنده شویم و باز هم کشته شویم، دست از تو برنخواهیم داشت.&quot; سپس، یکی پس از دیگری، یاران به پا خاستند. زهیر بن قین، که روزی از امام فاصله گرفته بود و حالا عاشقانه در کنارش ایستاده بود، با صدایی رسا گفت: &quot;به خدا قسم، دوست دارم کشته شوم و دوباره زنده شوم و باز هم کشته شوم تا هزار بار، و باز در رکاب ، تو و اهل بیتت جان بدهم.&quot; بریر بن خضیر، حبیب بن مظاهر و دیگران نیز با سخنانی شورانگیز، وفاداری خود را فریاد زدند. هر کلام، تیری بود بر قلب تردید و شمشیری بر پیکر دنیا. امام لبخندی زد. لبخندی که هم رضایت بود و هم اندوه. می&zwnj;دانست که اینان، مردان فردای شهادتند. مردانی که نامشان تا ابد بر تارک تاریخ ایثار خواهد درخشید. شب عاشورا، شب عبادت بود. امام حسین (ع) و یارانش، آن شب را به نماز، دعا و تلاوت قرآن گذراندند. صدای زمزمه&zwnj;هایشان، گویی ترنم فرشتگان بود که از آسمان به گوش می&zwnj;رسید. برخی مشغول مناجات بودند، برخی شمشیرهایشان را صیقل می&zwnj;دادند و برخی دیگر، با آرامشی عجیب، با یکدیگر شوخی می&zwnj;کردند. این آرامش، نه از سر غفلت، که از یقین به راه و رضایت به تقدیر الهی بود. آنان می&zwnj;دانستند که فردا، روز دیدار است. روزی که خونشان، درخت اسلام را آبیاری خواهد کرد. در آن شب، خیمه&zwnj;ها نزدیک&zwnj;تر شدند و با طناب و هیزم، حصاری دورشان کشیده شد. آماده&zwnj;سازی برای نبردی نابرابر، اما با ایمانی بی&zwnj;نهایت. ماه در آسمان، گویی نظاره&zwnj;گر این صحنه بی&zwnj;بدیل بود؛ صحنه&zwnj;ای از اوج بندگی، ایثار و آزادگی. با طلوع فجر عاشورا، شب به پایان رسید. شبی که در آن، مرز بین حق و باطل، ایمان و کفر، و آزادگی و بردگی، برای همیشه مشخص شد. شبی که درس&zwnj;های آن، تا ابد در قلب&zwnj;های آزادگان جهان طنین&zwnj;انداز خواهد بود.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nدلنوشته: جمیله غفاریان معاون هماهنگی مرکز آموزش عالی شهید باهنر\r\n","content_html":"<p>شب بود و سکوت سنگین صحرای کربلا را فرا گرفته بود. نه سکوتی از سر آرامش، که سکوتی آمیخته با غمی عمیق و انتظاری ناگزیر. ستارگان در آسمان تیره، بی&zwnj;شمار و درخشان، گویی شاهدان خاموش فصلی از تاریخ بودند که تا ابد در حافظه زمان حک می&zwnj;شد. بادی سرد، آرام بر خیمه&zwnj;های کوچک آل رسول می&zwnj;وزید و نوای حزین آن، گویی لالایی غم&zwnj;انگیزی برای فردا بود. در دل آن خیمه&zwnj;ها، اما، حال و هوایی دیگر حاکم بود. امام حسین (ع)، آرام و باوقار، یاران خود را گرد آورده بود. چهره&zwnj;هایشان، با وجود خستگی راه و اندوهی که بر دل داشتند، با نوری از ایمان و بصیرت روشن شده بود. امام نگاهی مهربانانه به تک&zwnj;تک یارانش انداخت؛ به پیرمردان سپیدمو که جوانی&zwnj;شان را در راه حق گذرانده بودند و به جوانانی که شور و عشقشان به شهادت، از هر شعله&zwnj;ای فروزان&zwnj;تر بود. صدای آرام و دلنشین امام در فضا پیچید: &quot;اینان (لشکر یزید) تنها با من کار دارند. من بیعت خود را از شما برداشتم. تاریکی شب فرصتی است تا هر که می&zwnj;خواهد، برود. من شما را حلال کردم.&quot; و سپس، چراغ خیمه را خاموش کرد. لحظه&zwnj;ای سکوت حکمفرما شد. سکوتی که می&zwnj;توانست پر از تردید، ترس یا حتی وسوسه باشد. اما نه! این سکوت، سکوتِ وفاداری بود. سکوتِ انتخابی آگاهانه. ناگهان، صدای قاطعی برخاست. صدای حضرت ابوالفضل (ع)، برادر ماه بنی&zwnj;هاشم؛ &quot;یا اباعبدالله! آیا تو را تنها بگذاریم و برویم؟ پس از تو زندگی برای ما چه معنایی دارد؟ به خدا قسم، اگر هزار بار کشته شویم و دوباره زنده شویم و باز هم کشته شویم، دست از تو برنخواهیم داشت.&quot; سپس، یکی پس از دیگری، یاران به پا خاستند. زهیر بن قین، که روزی از امام فاصله گرفته بود و حالا عاشقانه در کنارش ایستاده بود، با صدایی رسا گفت: &quot;به خدا قسم، دوست دارم کشته شوم و دوباره زنده شوم و باز هم کشته شوم تا هزار بار، و باز در رکاب ، تو و اهل بیتت جان بدهم.&quot; بریر بن خضیر، حبیب بن مظاهر و دیگران نیز با سخنانی شورانگیز، وفاداری خود را فریاد زدند. هر کلام، تیری بود بر قلب تردید و شمشیری بر پیکر دنیا. امام لبخندی زد. لبخندی که هم رضایت بود و هم اندوه. می&zwnj;دانست که اینان، مردان فردای شهادتند. مردانی که نامشان تا ابد بر تارک تاریخ ایثار خواهد درخشید. شب عاشورا، شب عبادت بود. امام حسین (ع) و یارانش، آن شب را به نماز، دعا و تلاوت قرآن گذراندند. صدای زمزمه&zwnj;هایشان، گویی ترنم فرشتگان بود که از آسمان به گوش می&zwnj;رسید. برخی مشغول مناجات بودند، برخی شمشیرهایشان را صیقل می&zwnj;دادند و برخی دیگر، با آرامشی عجیب، با یکدیگر شوخی می&zwnj;کردند. این آرامش، نه از سر غفلت، که از یقین به راه و رضایت به تقدیر الهی بود. آنان می&zwnj;دانستند که فردا، روز دیدار است. روزی که خونشان، درخت اسلام را آبیاری خواهد کرد. در آن شب، خیمه&zwnj;ها نزدیک&zwnj;تر شدند و با طناب و هیزم، حصاری دورشان کشیده شد. آماده&zwnj;سازی برای نبردی نابرابر، اما با ایمانی بی&zwnj;نهایت. ماه در آسمان، گویی نظاره&zwnj;گر این صحنه بی&zwnj;بدیل بود؛ صحنه&zwnj;ای از اوج بندگی، ایثار و آزادگی. با طلوع فجر عاشورا، شب به پایان رسید. شبی که در آن، مرز بین حق و باطل، ایمان و کفر، و آزادگی و بردگی، برای همیشه مشخص شد. شبی که درس&zwnj;های آن، تا ابد در قلب&zwnj;های آزادگان جهان طنین&zwnj;انداز خواهد بود.<\/p>\r\n\r\n<p>&nbsp;<\/p>\r\n\r\n<p>دلنوشته: جمیله غفاریان معاون هماهنگی مرکز آموزش عالی شهید باهنر<\/p>\r\n","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2025-07-06 15:59:22","content_date_event":"2025-07-06 15:59:22","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2025-07-06 16:02:29","content_date_register":"2025-07-06 16:02:29","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":78,"eid":0,"attach_title":"داستان شب عاشورا  \" آرامش در آستانه طوفان\" 2","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/16\/attach\/202507\/917424_1551212662_150_150.webp","300":".\/cache\/16\/attach\/202507\/917424_1551212662_300_300.webp","400":".\/cache\/16\/attach\/202507\/917424_1551212662_400_400.webp","600":".\/cache\/16\/attach\/202507\/917424_1551212662_600_600.webp","900":".\/cache\/16\/attach\/202507\/917424_1551212662_900_900.webp","1200":".\/cache\/16\/attach\/202507\/917424_1551212662_1200_1200.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":1551212662,"files":{"original":{"url":".\/file\/16\/attach\/202507\/917424_1551212662.jpg","width":1280,"height":1280,"size":0}}}]}]]